آموزشی من یک روز دیرتر از همه ی همدوره ایهام تمام شد. پنج شنبه ساعت 9:30 صبح نامه معرفیم را گرفتم و از پادگان خارج شدم.پادگانی که خالی از نیروهای آموزشی شده بود. اردیبهشت با 24 ساعت پر استرس برای من آغاز شد.حقیقت آن است که به خودم نمره ی قبولی نمی دهم. از نمایشی که داشتم و از طرز مواجهه با استرس خودم بسیار ناامید شدم،انتظار من خیلی بیشتر بود.زندگی من از این اسان تر نخواهد شد .این وظیفه من است که پاسخ خوبی به این اتفاقات بدهم.
Showing posts with label سربازی. Show all posts
Showing posts with label سربازی. Show all posts
Friday, April 22, 2011
Tuesday, April 12, 2011
Sunday, April 3, 2011
خاطرات 3
روزی که روزبرگ بودن در حد فاصل 7 تا 11 فروردین اعلام شد،روز بسیار خوبی بود. یکشنبه 7 فروردین 1390
Friday, March 25, 2011
خاطرات 2
صبح که بیدار شدم حالم خیلی بد بود،بدنم داغ بود و گلویم به شدت درد می کرد.تخت را مرتب کردم.آرزو می کردم آب جوش به آسانی در اختیارمان قرار می گرفت. به شدت به یک لیوان چای احتیاج داشتم. چاره ای نبود ،باید میرفتم سمت غذا خوری.هوای
،بسیار سرد و صف بسیار طولانی انتظارم را می کشد
کلاه کشی را سرم می گذارم ،که عمل غیر قانونی محسوب می شود،از آسایشگاه ما در طبقه سوم گردان هاشمی نژاد تا غذا خوری دائما به این فکر می کنم که آیا می توانم یک لیوان آب جوش بگیرم و برگردم آسایشکاه ...ماگ قدیمیم دستمه ،با تصویری از گروه تول رویش...از کنار صف رد می شوم،صدای اعتراض مبهمی بلند می شود.داخل غذاخوری خودم را به مسئول آب جوش می رسانم.خوشبختانه امروز صادق مسئول است،حال و روزم را می بیند، ماگم را پر می کند.درتب می سوزم.نیم ساعت تا نماز صبح فرصت دارم.احساس خوشبختی می کنم.
Friday, March 18, 2011
خاطرات 1
برای نماز مغرب به مسجد پادگان می رویم.حین نماز رگه ای سرخ رنگ از خون از بینی ام جاری میشود.دستم را جلوی بینی ام می برم تا جلوی خون را بگیرم.دستم پر خون می شود .مدت هاست نمازم باطل شده است. /پدرام 16 اسفند 89
Subscribe to:
Posts (Atom)